قطعه گمشده

بدون شرح!

۱۴ تیر ۱۳۸۹

نوشته شده توسط احمد در: شخصی

۸/۳۰ – منزل

دوباره یادم رفته بود پرده رو شب بکشم. آفتاب صاف تو صورتم بود. به زور با صورتی ورقلمبیده رفتم زیر دوش. عضلاتم هنوز منقبض بود. سردم بود. کورمال کورمال دست کشیدم رو دیوار و کولر رو خاموش کردم و برگشتم زیر دوش. تا اومدم شیرآبو باز کنم، پام لیز خورد و رفتم تو کاسه دستشوئی. از درد به خودم پیچیدم. بلند فحش دادم. چشم بسته دوش گرفتم و اومدم بیرون؛ حوله دم در نبود. لعنت فرستادم. لباس پوشیدم، یک لیوان شیر خوردم و زدم بیرون. هنوز در ساختمونو باز نکرده بودم، برگشتم و یکراست رفتم نشستم سر کاسه توالت.

۹/۳۰ - شورای حل اختلاف

دو روز پیش یکی تو اتوبان زد بهم و رفت. خدا لعنتش کند. در ماشین باز نمی ­شد. از در شوفر پیاده شدم. در جلو و عقب و قسمتی از گلگیر عقب و جلو داغون شده بود.

شلوغ بود. پله­‌ها رو دوتا یکی کردم تا رسیدم. بی­‌شباهت به آشُویتس نبود. یک راهروی طولانی با عرض کم. دیوارهای نم کشیده کنیتکس شده البته با سیمان موزی رنگ که یک طرفش تا دیوار جا داشت صندلی چیده بودند. ردیف دیگر مردمی بودند که فقط جلوشونو نگاه می‌کردند و بیشتر شبیه مورچه­‌های سربازی بودند که دارن واسه زمستون آذوقه جمع می­‌کنن. هر دو سه متر هم یک در قهوه­‌ای رنگ و یک پلاک­‌کارد بود که به زور چسب نواری به دیوار میخکوب شده بود. گه­‌گاهی هم سر و صدایی بلند می­‌شد و ناسزا رد و بدل، که به میمنت حضور پا به سن گذاشته­‌ها ختم به خیر می­‌شد.

- ببخشید خانم می­‌خواستم که ….

- اتاق ۱۲…

چند ثانیه­‌ای نگاش کردم. محجبه بود. ناخن­‌هاش اونقدر بلند بود که بتونه تو یک رستوران چینی به راحتی غذا بخوره. سرش تا کمر خم بود رو میز و داشت تند و تند ورق می­‌زد و تاریخ جابجا می­‌کرد.

- می­‌خواستم بگم که من …

- ته راهرو…

فایده نداشت. راهرو رو گرفتم تا ته رفتم. حساب کردم باید ۴۰ – ۵۰ متری می­‌شد.

- سلام، بمن گفتن باید …

- پرونده تشکیل دادی؟

بی­‌اختیار دست به جیبم بردم تا قبضی که پلیس از گزارش تصادف بجای کروکی بهم داده بود و بهش نشون بدم…

- عریضه بنویس بیا. پایین دم در، زیر پله­‌ها…

احساس کردم تو یک لونه زنبور گیر کردم. رسیدم دم در. پله‌­ها رو نادید رفتم پایین. یک اتاقک ۱-۲ متری زیر پله­‌ها بود. توش یک پیرمرد که کم از خدا سن نداشت با دست لرزان و یک عینک ورقلمبیده و با کلاه ماهوتی اونم وسط چله تابستان روی یک چهار پایه که یک پایه هم کم داشت، نشسته بود. تنها دماغش و عینکش از زیر انبوه کاغذها پیدا بود. بغلش هم یک خانم نسبتاً چاق نشسته بود. ابروها تاتو شده و گونه­‌ها بوتاکسی، چشم­‌هاشو هم غازه کشیده بود و مدام این ور و اون ور نگاه می‌­کرد و گاهی هم به ساعتش.

دو تا مرد مسن تو صف بودن. پشت سر اون‌ها بالاجبار واستادم.

- خب دخترم اسم شما چیه؟

- پری دخت

- اینجا که نوشته پری رخ؟

- نه اون خواهرمه! من توشناسنامه پری­دختم ولی پری­رخ صدام می­‌کنن!

- آدرس اون یارو رو بگو؟

- بابا. آدرسو بگو. بابا آدرسو بگو، آدرس، آدرس!!

باباش که جلوی من ایستاده بود و زل زده بود به دخترش و زیر لب مدام شعر می­‌گفت. یکهویی شنید و عین طوطی یک نفس آدرسو گفت. یک دوبندی، شلوار زیتونی شو نگه می­‌داشت که ۳-۴ وجب بالاتر از نافش بسته شده بود. پشت گوشش یک سمعک بود که توسط موهایی ریز و درشت که بی­‌شباهت به کاکتوس نبود استتار شده بود.

- هر چه بگندد نمکش می­‌زنند! وای به روزی که بگندد نمک!!

سکوت کردم. فقط زیر لب گفتم: بله، همینطوره …

- چی همینطوره؟!!

چشمام سیاهی رفت. شنید واقعاً؟! گفتم: همین که شما می‌­گید. اوضاع بدیه…

- بله، همینطوره…!

- پسرم شما چی؟

- من می­‌خواستم که از تصادف، یعنی مقصودم اینه که از بیمه …

- بیمه بدنه استفاده کنی؟

- بله همین که شما می‌­گید، دقیقاً .

چند دقیقه­‌ای بیشتر طول نکشید. تلگرافی نمره ماشین، اسم و آدرسو این جور چیزهارو پرسید. عریضه رو زدم زیر بغل اومدم بالا.

۱۰/۱۵ - اتاق ۱۲

- خدمت شما خانوم

داشت با تلفن حرف می­‌زد. با انگشتش روبه­‌ر‌و رو نشون داد. خانمی چاقچور تمام با دستکشای سفیدی که تقریباً خاکستری شده بود، بدون اینکه چشم به چشمم بیاندازه، پرونده رو گرفت و گفت بیرون منتظر بمونم. چند دقیقه­‌ای گذشت. صدام زد…

- برو کپی بگیر، برگرد.

کپی ته راهرو بود. یارو خرده نداشت و صرفنظر از ۲۰۰ تومن باقی پول برگشتم اتاق ۱۲

- پس چرا برابر اصل نکردی؟

- باید می­‌کردم؟ شما ….

- اتاق بغل…

رفتم. صف طویل و عریضی بود که جز پشت سر مردم چیز دیگه‌­ا‌ی نمی­ دیدم. مدتی گذشت. حالا چارچوب اتاق پیدا بود. خانم لاغراندامی که قد دو تا گلابی هر دو طرف صورتش گود رفته بود، نشسته بود. تمبر، یک لیوان آب، یک مهر و یک خودکار تمام چیزی بود که رومیز بود. یک پنکه هم گوشه اتاق بود که به نظر می­‌رسید الانه که پره­‌هاش جدا شه. مدام ناله می­‌کرد. کار سختی نداشت. تمبرو توی لیوان می‌برد و به همراه مهر می­زد روی کاغذ و با خودکار خط می­‌کشید و ۲۰۰ تومن به ازای هر کاغذ طلب می­‌کرد.

۱۱/۰۰ – اتاق ۱۳

توی نوبت بودم. نوبتم که شد یهویی تلفنش زنگ زد. مشغول شد. بعد از چند دقیقه زیر چشمی مدام به ساعتم نگاه می‌کردم تا بلکه خانم یک ذره به خودش بیاد و کار رو زودتر راه بیاندازه. خبری نبود! آسوده‌­تر از همیشه با خیالی راحت بعد از خبر گرفتن از مرضیه و دایی علی و قرار عصری برای مزون عروس دایی علی و گرفتن قول از شهرام بابت شیرینی نامزدی به همراه دستور پخت ته چین مرغ رفت بیرون تا نفسی تازه کنه و لیوان آبی بخوره. بعدش که اومد صاف نشست پشت کامپیوتر و هر پنج ثانیه یکبار کلید فرمان رو می‌­ز‌‌‌‌‌‌د و ابروهاشو طوری بهم گره زده بود که خیال کردم داره دنبال اسمی چیزی می­‌گرده لابد. بعد از ۱۰ دقیقه که آخیش گفت و زاویه­‌اش تغییر کرد و پرونده منو گرفت چشمم افتاد به مونیتو رو و دیدم اون کلیدی که می­‌زد واسه این بود که توپو بندازه به جریان بازی!!

۱۱/۲۵ – اتاق ۵ حوزه ۵۳

بایستی منتظر می­‌شدم. تا منشی قاضی صدام بزنه. چشمم داشت موج می­‌زد که یهو افتاد روی پرونده بغل­‌د‌ستی. اول بسم الله نوشته بود: با دوستان مروت با دشمنان مدارا… داشتم بقیه پرونده رو تلمذ می­‌کردم که …

- آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است …. جوون

دیدم همون پیرمردس داشته زاغ سیاه منو چوب می­‌زده. برای اینکه سر و ته قضیه رو هم بیارم گفتم بله، شما درست می­‌گید.

- چل سال در این مهلکه راندم، عمری به تماشا گذراندم، ای جوون مال بیندوز، و آن علم که گفتند نیاموز!!

تو چشاش زل زده بودم و ماتم برده بود!

- گشتاسبی. گشتاسبی…

فریاد منشی حواسمو جمع کرد. خندم گرفت. به پیرمرده گفتم یارو عجب فامیلی داره و دوباره خندیدم. اونم نگاهی عاقل اندر سفیح بهم انداخت و چیزی نگفت.

- گشتاسبی!

کسی نبود بره تو. بعد یک لحظه با خودم فکر کردم که اگر من همچین فامیلی داشتم، چقدر جالب بود. البته بیشتر که دقت کردم دیدم اگر یک تغییرات کوچیکی تو فامیلم بدم همین می­‌شه! یک لحظه عرق کردم. و سریع رفتم تو اتاق!!

- خانم منظورتون کِشتابی اه ؟!

- کشتابی خانم کشتابی نه گشتاسبی….

پیرمرده از خنده روده‌­بر شده بود…

- سلام جناب قاضی …

- شکایت هم می­‌خوای بکنی؟

- نه …نه فرصتشو دارم … نه …

- ته راهرو یک برگه تامین دلیل و جلب نظر کارشناس بگیر و بیا.

قاضی برخلاف افراد دیگه‌­ای که از نظر گذرونده بودم، خوش­‌تیپ و خوش‌­پوش بود. ساعت فاخری بدست داشت و با کتی چارخونه و سبیل و پیراهن آن­کادر شده تو اون جماعت بُر نمی­‌خورد. با دوتا برگه برگشتم به حوزه ۵۳

در بسته شده بود. تعجب کردم، دوبار در زدم. یهویی چشمم به قفل بالای در خورد!!

- تعطیله! برو فردا بیا!

اینو آقایی بهم گفت که موهای وزوزی داشت، پیراهنش روغنی بود و تا بند ناف باز. انگشتشم تا بند دوم تو دماغش بود و داشت حظّ می‌کرد.

هر چی فکر کردم تو کتم نرفت. تا رفتم و برگشتم ۲ دقیقه کمتر طول کشید. احساس کردم اون تو نشستنو دارن کرّ و کرّ به من می­‌خندن! ظهر بود و آفتاب بدجور. با فکر این­که چه جوری انگشت اشاره آدم تا بند دوم می­‌تونه تو دماغش بره، دست از پا درازتر برگشتم منزل!

۱۰/۰۰ – صبح روز بعد – اتاق ۵ حوزه ۵۳

پشت در نشسته بودم و منتظر. در که باز شد با تعجب دیدم منشی و قاضی جاشونو به دو نفر دیگه دادن. منشی بیشتر شبیه مامان چوبین بود و قاضی هم بی­‌شباهت به یوگی نبود.

بعد از کلی انتظار صدام زد و رفتم تو. پرونده رو با عصبانیت از منشی گرفتم و بهش تذکر دادم فامیلیم نه کتابی! است و نه گشتاسبی!

- خب تعریف کن ببینم چی شده؟

- !!! …

- من دیروز به همکارتون که قاضی بودن گفتم. دوباره باید به شما هم بگم؟ تو پرونده که نوشته…

- دیروز دیروز بود. منم همکارم نیستم. می­‌خوای برو تا فردا همکارم بیاد!

قاطی کردم. احساس کردم خون تو رگام داره جوش می‌آد. عضلاتم منقبض شد. صورتم گُر گرفت.

- مگه من مسخره شمام؟!! یکی می­ره یکی می­‌آد! دو روزه منو ملعبه کردید. نخواستم آقا. لعنت به من که خودمو بازیچه دست شما کردم. نخیر من از اون آدما نیستم که …

- آقا، آقا… چرا ماتت برده؟

- آهان بله حق با شماست..

- چی حق با منه؟! حواست کجاست جوون.. نگفتی چی شده؟

ماجرا رو بی کم و کاست تعریف کردم.

- خانم ستودنی؟ این اسم جناب سرهنگتون چیه؟

- بایرام م….

۱۱/۰۰ - اتاق سرهنگ

- سلام جناب سرهنگ.

پرونده ­‌رو نشونش دادم و توضیح دادم. نگاهی به پرونده انداخت. بیشتر شبیه قصاب­‌ها بود تا سرهنگ؛ ولی ابهتی داشت واسه خودش. سبیل­‌های قیطونی بهش می‌­اومد. شکمشو به زور داده بود زیر میز و دکمه‌­های پیراهنش رو تنش رژه می‌­رفتند. اتاقش از همه تر و تمیز تر بود. حقش هم بود چون سرهنگ بود!

- ماشینت قابل حرکته؟

- بله.

- ۱۲/۴۵ بیا به این آدرس تا ببینم.

آدرسو گرفتم و داشتم نشخوار می­‌کردم ….

- ۳۰ تومن بده!

یک لحظه با تعجب نگاش کردم

- حق کارشناسیه. زود باش کار دارم!

یک تراول ۵۰ تومنی گذاشتم رو میز. ۲۰ تومن از قبل آماده و شمرده شده! تو کشوش بود. گذاشت رو میز و گفت مرخصم.

۱۳/۱۵ – میعادگاه

ایران ۷۸، ۶۸،۴۶ و چندتایی دیگه هم که معلوم بود از راه­‌های دوری اومده بودند تو لیست بازدیدای سرهنگ بودند. سرهنگ با تاخیر نیم ساعته اومد. پرسید کی از اول اومده؟ با وجودی‌که همه چهره­‌ها شاکی بودن اما همگی اذعان به حقانیت من کردند! سرهنگ جلو اومد و نگاه خریداران‌ه‌ای به ماشین انداخت. شرح ماجرا دادم. چند سئوال تلگرافی و ختم ماجرا.

- تعیین خسارت هم می‌­خوای انجام بدم؟

- نمی‌دونم، والا مگه بیمه خودش انجام …

- اونا کم می­‌نویسن، من زیاد می­‌نویسم!

- والا چی ….

- ۳۰ تومن بده!!

بی­‌اختیار مثل یک آدمک چوبی ۳۰ تومن شمردم و بهش دادم. نشمرده گذاشت جیبش و گفت فردا ۱۰ صبح بیام شورا.

۱۰/۰۰ – صبح روز بعدش – اتاق سرهنگ

پرونده رو از اتاق سرهنگ گرفتم و اومدم اتاق ۵ حوزه ۵۳/ بعد از چند رفت و برگشت پینگ پنگی به اتاق ۱۲ و ۱۳، کپی برابر اصل کردن شناسنامه، کارت ملی، پرونده، پوشه پرونده!، مراجعت به معاونت و سلقمه خوردن از پا به سن گذاشته­‌ها بابت عجله در امور دنیوی و در نتیجه خسران و تباهی در امور اخروی، اخذ مهر مدیر کل، درگیری و کشیده خوردن از خانواده خواهان که منو با ضارب موتوری اشتباه گرفته بودن و بالاخره با منشی قاضی که این‌­بار منو گلابی! صدا کرده بود، پرونده نهایی را چارچنگولی چنگ زدم و خودمو عین بزی که رمیده، از مهلکه نجات دادم.

تو راه بودم که یک اداره پست دیدم. یهویی یادم اومد که باید یک پاکت رو که از دیروز تو کیفم بود پست می‌­کردم. سریع زدم کنار.

خلوت بود. همه زل زدن به من. کمی خودمو جمع و جور کردم‌ و رفتم نزدیک­‌ترین باجه.

پاکتو با زحمت درآوردم و گذاشتم رو میز.

- ۳۰ تومن بده!!

خون دیگه به مغزم نرسید. هنوز داشتم جملشو هضم می‌­کردم که دوباره گفت.

- پاکت نمی­‌خوای مگه؟ ۳۰ تومن پول خرد بده…!!

نفس راحتی کشیدم و ۳ تا پاکت در ازای ۱۰۰ تومن گرفتم.

۱۶/۵۰ – حوالی منزل

داشتم از حال می­‌رفتم. سر کوچه پارک کردم تا برم خرید از سوپرمارکت سر کوچه. پیاده شدن از در شوفر هم مکافاتی بود. همین که پیاده شدم، یک پسر کوچولوی بستنی به دست بهم گفت از اون در پیاده می­‌شدی خنگ! با نگاه تندی که بهش کردم هول کرد و بستنی از دستش افتاد.

آب پرتقال، شیر، چند تا تن ماهی به علاوه تخم مرغ، پنیر، خامه، عسل و سرکه …

- ۱۹۲۰۰ میشه. قابل نداره …

- شمردم و دادم و چشمم افتاد به روغن زیتون و ژیلت. گفتم یک بسته ژیلت و یک بطری زوغن زیتون هم بده…

- ۳۰ تومن میشه!، قابل شما رو نداره!!

پولو دادم و با کیسه­‌ها تا جایی که جون داشتم دویدم. حقیقتش از ترس پارکبان که نخواد قبض یک ماه رو یک­جا بنویسه و ۳۰ تومن بگیره، یا اون پسره جوراب فروش که نخواد ۳۰ جفت جورابایی که روش عکس هاچ زنبور عسلو ناشیانه بافته بودند و شبیه گورخر شده بود و یکجا بمن بفروشه و حقوق یک ماهش رو در بیاره و از دست اون پسره که داشت با گریه به بابای غول پیکرش می­‌گفت که من زدم تو صورت پسرش و بستنی شو زیر پا لگد کردم، پا به فرار گذاشتم و تا خونه یک نفس دویدم.

چند ثانیه گذاشتم تا نفسم چاق شه. دنبال کلیدم می­‌گشتم که یهو در باز شد.

- سلام آقای کشتابی، خوبین؟ چرا رنگتون پریده؟ کمک می‌­خواین؟

- سلام، ممنون، نه لازم نیست. چیز مهمی نیست. خستم یک کمی. با اجازه ….

همسایه بالایی بود.

با مکافات تمام و یک لنگه پایی کلید و پیچوندم تو قفل در و درو باز کردم. وسایلو همه رو ولو کردم رو زمین و داشتم می­‌رفتم سمت کولر که زنگ در خورد.

- سلام، گفتم تا منزل هستید قبض شارژ ماهیانه رو بدم بهتون.

یک نگاه به قبض انداختم. چشام خوب نمی­‌دید.

شارژ:۱۵/۰۰۰ تومن + مصرف آب:۱۰/۰۰۰ + تعمیرات آسانسور: ۷۰۰۰ تومن

- فقط شما ۲۰۰۰ تومن از ماه پیش طلب داشتید. کلاً می­‌شه ۳۰ تومن!!!!


  • del.icio.us
  • Facebook
  • Google
  • Print this article!

رویاهای پوشالی

۲۹ تیر ۱۳۸۸

نوشته شده توسط احمد در: شخصی

- فاطمی؟

- بیا بالا…

سوار شدم، راننده رنگ و روی پریده‌ای داشت، لُپاش تا نیم وجب گود رفته بود. چهره‌ تکیده‌ای داشت و روی چشاش یک فریم عینک به حالش زار می‌زد. عجب فریمی داشت. داشتم از خنده روده‌بر می‌شدم. به زحمت جلوی خودمو گرفتم. بنده خدا کلاً چار پنج‌تا دندون بیشتر نداشت که گله به گله جلوی دهنش رژه می‌رفتند. عقب سه تا مسافر دیگه هم بودند: یک دختر خانم ۱۸ تا ۲۰ ساله، دو تا آقا ۲۸ یا شایدم ۳۰ ساله.

رسیدیم پشت چراغ. دختر اشاره کرد که پیاده می‌شه. پولی داد به راننده و پیاده شد. راننده تو بساطش داشت دنبال پول خرده می‌گشت. پیدا نکرد…

- خانم، ببخشید، ۲۰ تومنش کمه، پول خرد ندارم…

پول خردو گذاشت کف دست دختر خانم که دستشو تا جلوی صورتم جلو آورده بود. دختر چپ‌چپ نگاهی انداخت به کف دستش، بعد هم به راننده. راننده زد تو دنده تا راه بیفته، چند ثانیه‌ای تا سبز شدن چراغ نمونده بود که یهویی سرشو آورد تو…

- زورت به من رسیده، پول همه رو که دادی، همینه دیگه زورتون به من می‌رسه دیگه …

بنظرم یک نسناس هم زیر لبی گفت و راهشو گرفت و رفت سمت پیاده‌رو… راننده هاج و واج موند…

- ببین ناناز قهر نکن بیا مگه داری به گدا پول می‌دی …

صدای بوق امون نداد و بزور راه افتاد.. یهویی خنده‌اش گرفت. نمی‌دونم به چی می‌خندید ولی هرچه بود از روزگار بود.

- هرکی یه چی بارومون می‌کنه، می‌گفت زروت به من رسیده…هه هه …  تور خدا ببین، اینم شانس ماست. همه رو برق می‌گیره مارو چراغ موشی!

از دور معلوم بود که چراغ بعدی قرمزه، سرعتشو کم کرد. بزور ۱۰ تا می‌رفت !

- “آقا قبل پل پیاده می‌شم.” مسافری که پشت سرمن نشسته بود گفت.

- چشم بفرما، فقط مواظب موتوری باش بهت نزنه…

- چشم حواسم هست، چقدر می‌شه؟

- ۲۰۰ تومن، فقط مواظب موتوری باش…

پیاده شد درو محکم بهم زد وگفت: نگران نباش تا تو به کسی نزنی، کسی بهت نمی‌زنه!

راننده تا اومد جوابشو بده رفته بود. راه افتاد هنوز چراغ قرمز بود و سرعتش به زور از ۱۰ تجاوز می‌کرد.

- عجب حکایتی‌ایه، هر کی یه متلکی بارمون می‌کنه…

مسافر عقبی طاقت نیاورد. ” آقا مگه داری می‌ری پیک‌نیک اینقدر آروم می‌ری…

- بابا مگه نمی‌بینی قرمزه، کجا برم، پرواز کنم!

- اون که دیگه مشکل من نیست، بمن چه که قرمزه…

راننده طاقت نیاورد، یهویی زد کنار.

- پیاده شید، همتون، یالا ….

مسافر عقبی در و زد و رفت…

- کرایه‌تو بدی یه وقت، بهم بر می‌خوره…. هوووو یابو… ٪#”×$

مونده بودم منم پیاده شم یا نه. حوصله پیاده شدن اصلا نداشتم،‌ تازه کم کم یک ۵ دقیقه‌ای باید واستم تا تاکسی گیرم بیاد. هوا بشدت گرم بود. بهش گفتم :” منم پیاده شم؟” . فکر کنم متوجه نشد به راهش ادامه داد.

- آخه من نمی‌دونم ۲۰۰ تومن چیه؟ خیال کردن چی؟! ماشینو انگار خریدن. اسکناس مچاله‌ ۲۰۰ تومنی نشونم داد و ادامه داد:” والا به خدا .. عجب آدمایی پیدا می‌شن.”

حق داشت، دلم سوخت واسش. تقصیری نداشت، توی این هوای گرم، تو این مسیر که کاسبی نکرده بود، متلکم که بارش کردن، می‌خواستم بهش بگم سخت نگیره، چشمم به صورتش افتاد، نزدیک بود بزنم زیر خنده، عینکش ۵-۶ فریم از صورتش بزرگتر بود، چشو و دماغو و ابروهاش با قسمتی از لبش یجا تو شیشه عینک معلوم بود…

دیدم داره نیگام می‌کنه، فکر کنم فهمیده بود دارم زیر لبی می‌خندم، گفتم الان‌که با لگد پرتم کنه بیرون. یهویی خندید. خیالم راحت شد…

- می‌بینن که می‌خندم، میگن لابد یارو خُله ‌دیگه. حالیش نیست…

دلم بیشتر سوخت، لبخندم تقریبا خشک شده بود. فاطمی پیاده شدم. به روزگار خودم فکر کردم، راست می‌گفت. به هرکی می‌خندی، خیال می‌کنی خل و چلی، روبراهی و سوارت می‌شن، نخندی می‌گن دیوانه‌س، مشکل عصبی  و روحی  روانی داره. حال و روزم شبیه همون راننده بود. اون شاید جای خودش نبود، ولی منم نیستم.

بنظرم این‌جا کمتر کسی جای خودشه. وقتی کار می‌کنی فکرت جای دیگه‌اس. دغدغه من شاید پول نباشه ولی کم و بیش به حال طاعون زده‌ها هستم. استیفای حق گرچه با نقصان همراهه، ولی با اندک رضایتی همیشه باید در اعتراض  بسر ببری و احساس طفیلی بودن درتوهم داشتن ۲۰ تومان کمتر، شب و روز عذابت می‌ده. آن دختر، بی‌شک طیف وسیعی از اجتماع رو یدک می‌کشه. به نظرم کمتر کسی بابت کاری که می‌کنه، دستمزدشو می‌گیره، کمتر تحسین می‌شی و بهت احترام می‌ذارن. در به در دنبال موقعیت بهتر می‌گردی، ولی سرابی بیش نیست، رویایی پوشالی… باید به رانندگی‌ات ادامه بدی و هرآن از بیم اجتماع، سفت و سخت از برخورد با موتوری‌ها اجتناب کنی. با این‌حال این همه ماجرا نیست. شاید احتیاط  بتواند راهگشا باشد ولی درعوض گرفتن جوابی دندان‌شکن می‌بینی که این ساز و کار نیز بیشتر به مانند مرض قندی‌ست که باید با تلخی سر کنی. و دست آخر اگر برنتابی، در وسط راه، با اعتراض به وضع موجود پیاده می‌شی، گم و ناپیدا. در هیچ کدام از احترام خبری نیست. با این حال فکر فردا از تو گربه‌ای خواهد ساخت که بایستی طنازی پیشه کنی برای رسیدن به یک وعده بیشتر گوشت.

…..

هر چه هست رویای کاپیتالیست‌ها قلقلکم می‌ده. با این وجود اگر در اجتماع بُرنخوری باید بیشتر بردگی کنی و سُر بخوری. کولی بدی و با ناچیز اسکناس ۲۰۰ تومانی روح و روانتو استثمار کنی.

…. تنها چیزی که در این هیرو ویری سر جاش بود فریم عینکش بود به سان حال و روز من..!

  • del.icio.us
  • Facebook
  • Google
  • Print this article!
برچسب‌ها: ,

من

مرزی بسیار ظریف بین خلاقیت، نبوغ و سادگی وجود دارد. همیشه سعی کرده‌ام در زندگی، این مرز را کمرنگ و کم‌رنگ‌‌تر کنم . . .

اشتراک