۸/۳۰ – منزل
دوباره یادم رفته بود پرده رو شب بکشم. آفتاب صاف تو صورتم بود. به زور با صورتی ورقلمبیده رفتم زیر دوش. عضلاتم هنوز منقبض بود. سردم بود. کورمال کورمال دست کشیدم رو دیوار و کولر رو خاموش کردم و برگشتم زیر دوش. تا اومدم شیرآبو باز کنم، پام لیز خورد و رفتم تو کاسه دستشوئی. از درد به خودم پیچیدم. بلند فحش دادم. چشم بسته دوش گرفتم و اومدم بیرون؛ حوله دم در نبود. لعنت فرستادم. لباس پوشیدم، یک لیوان شیر خوردم و زدم بیرون. هنوز در ساختمونو باز نکرده بودم، برگشتم و یکراست رفتم نشستم سر کاسه توالت.
۹/۳۰ - شورای حل اختلاف
دو روز پیش یکی تو اتوبان زد بهم و رفت. خدا لعنتش کند. در ماشین باز نمی شد. از در شوفر پیاده شدم. در جلو و عقب و قسمتی از گلگیر عقب و جلو داغون شده بود.
شلوغ بود. پلهها رو دوتا یکی کردم تا رسیدم. بیشباهت به آشُویتس نبود. یک راهروی طولانی با عرض کم. دیوارهای نم کشیده کنیتکس شده البته با سیمان موزی رنگ که یک طرفش تا دیوار جا داشت صندلی چیده بودند. ردیف دیگر مردمی بودند که فقط جلوشونو نگاه میکردند و بیشتر شبیه مورچههای سربازی بودند که دارن واسه زمستون آذوقه جمع میکنن. هر دو سه متر هم یک در قهوهای رنگ و یک پلاککارد بود که به زور چسب نواری به دیوار میخکوب شده بود. گهگاهی هم سر و صدایی بلند میشد و ناسزا رد و بدل، که به میمنت حضور پا به سن گذاشتهها ختم به خیر میشد.
- ببخشید خانم میخواستم که ….
- اتاق ۱۲…
چند ثانیهای نگاش کردم. محجبه بود. ناخنهاش اونقدر بلند بود که بتونه تو یک رستوران چینی به راحتی غذا بخوره. سرش تا کمر خم بود رو میز و داشت تند و تند ورق میزد و تاریخ جابجا میکرد.
- میخواستم بگم که من …
- ته راهرو…
فایده نداشت. راهرو رو گرفتم تا ته رفتم. حساب کردم باید ۴۰ – ۵۰ متری میشد.
- سلام، بمن گفتن باید …
- پرونده تشکیل دادی؟
بیاختیار دست به جیبم بردم تا قبضی که پلیس از گزارش تصادف بجای کروکی بهم داده بود و بهش نشون بدم…
- عریضه بنویس بیا. پایین دم در، زیر پلهها…
احساس کردم تو یک لونه زنبور گیر کردم. رسیدم دم در. پلهها رو نادید رفتم پایین. یک اتاقک ۱-۲ متری زیر پلهها بود. توش یک پیرمرد که کم از خدا سن نداشت با دست لرزان و یک عینک ورقلمبیده و با کلاه ماهوتی اونم وسط چله تابستان روی یک چهار پایه که یک پایه هم کم داشت، نشسته بود. تنها دماغش و عینکش از زیر انبوه کاغذها پیدا بود. بغلش هم یک خانم نسبتاً چاق نشسته بود. ابروها تاتو شده و گونهها بوتاکسی، چشمهاشو هم غازه کشیده بود و مدام این ور و اون ور نگاه میکرد و گاهی هم به ساعتش.
دو تا مرد مسن تو صف بودن. پشت سر اونها بالاجبار واستادم.
- خب دخترم اسم شما چیه؟
- پری دخت
- اینجا که نوشته پری رخ؟
- نه اون خواهرمه! من توشناسنامه پریدختم ولی پریرخ صدام میکنن!
- آدرس اون یارو رو بگو؟
- بابا. آدرسو بگو. بابا آدرسو بگو، آدرس، آدرس!!
باباش که جلوی من ایستاده بود و زل زده بود به دخترش و زیر لب مدام شعر میگفت. یکهویی شنید و عین طوطی یک نفس آدرسو گفت. یک دوبندی، شلوار زیتونی شو نگه میداشت که ۳-۴ وجب بالاتر از نافش بسته شده بود. پشت گوشش یک سمعک بود که توسط موهایی ریز و درشت که بیشباهت به کاکتوس نبود استتار شده بود.
- هر چه بگندد نمکش میزنند! وای به روزی که بگندد نمک!!
سکوت کردم. فقط زیر لب گفتم: بله، همینطوره …
- چی همینطوره؟!!
چشمام سیاهی رفت. شنید واقعاً؟! گفتم: همین که شما میگید. اوضاع بدیه…
- بله، همینطوره…!
- پسرم شما چی؟
- من میخواستم که از تصادف، یعنی مقصودم اینه که از بیمه …
- بیمه بدنه استفاده کنی؟
- بله همین که شما میگید، دقیقاً .
چند دقیقهای بیشتر طول نکشید. تلگرافی نمره ماشین، اسم و آدرسو این جور چیزهارو پرسید. عریضه رو زدم زیر بغل اومدم بالا.
۱۰/۱۵ - اتاق ۱۲
- خدمت شما خانوم
داشت با تلفن حرف میزد. با انگشتش روبهرو رو نشون داد. خانمی چاقچور تمام با دستکشای سفیدی که تقریباً خاکستری شده بود، بدون اینکه چشم به چشمم بیاندازه، پرونده رو گرفت و گفت بیرون منتظر بمونم. چند دقیقهای گذشت. صدام زد…
- برو کپی بگیر، برگرد.
کپی ته راهرو بود. یارو خرده نداشت و صرفنظر از ۲۰۰ تومن باقی پول برگشتم اتاق ۱۲
- پس چرا برابر اصل نکردی؟
- باید میکردم؟ شما ….
- اتاق بغل…
رفتم. صف طویل و عریضی بود که جز پشت سر مردم چیز دیگهای نمی دیدم. مدتی گذشت. حالا چارچوب اتاق پیدا بود. خانم لاغراندامی که قد دو تا گلابی هر دو طرف صورتش گود رفته بود، نشسته بود. تمبر، یک لیوان آب، یک مهر و یک خودکار تمام چیزی بود که رومیز بود. یک پنکه هم گوشه اتاق بود که به نظر میرسید الانه که پرههاش جدا شه. مدام ناله میکرد. کار سختی نداشت. تمبرو توی لیوان میبرد و به همراه مهر میزد روی کاغذ و با خودکار خط میکشید و ۲۰۰ تومن به ازای هر کاغذ طلب میکرد.
۱۱/۰۰ – اتاق ۱۳
توی نوبت بودم. نوبتم که شد یهویی تلفنش زنگ زد. مشغول شد. بعد از چند دقیقه زیر چشمی مدام به ساعتم نگاه میکردم تا بلکه خانم یک ذره به خودش بیاد و کار رو زودتر راه بیاندازه. خبری نبود! آسودهتر از همیشه با خیالی راحت بعد از خبر گرفتن از مرضیه و دایی علی و قرار عصری برای مزون عروس دایی علی و گرفتن قول از شهرام بابت شیرینی نامزدی به همراه دستور پخت ته چین مرغ رفت بیرون تا نفسی تازه کنه و لیوان آبی بخوره. بعدش که اومد صاف نشست پشت کامپیوتر و هر پنج ثانیه یکبار کلید فرمان رو میزد و ابروهاشو طوری بهم گره زده بود که خیال کردم داره دنبال اسمی چیزی میگرده لابد. بعد از ۱۰ دقیقه که آخیش گفت و زاویهاش تغییر کرد و پرونده منو گرفت چشمم افتاد به مونیتو رو و دیدم اون کلیدی که میزد واسه این بود که توپو بندازه به جریان بازی!!
۱۱/۲۵ – اتاق ۵ حوزه ۵۳
بایستی منتظر میشدم. تا منشی قاضی صدام بزنه. چشمم داشت موج میزد که یهو افتاد روی پرونده بغلدستی. اول بسم الله نوشته بود: با دوستان مروت با دشمنان مدارا… داشتم بقیه پرونده رو تلمذ میکردم که …
- آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است …. جوون
دیدم همون پیرمردس داشته زاغ سیاه منو چوب میزده. برای اینکه سر و ته قضیه رو هم بیارم گفتم بله، شما درست میگید.
- چل سال در این مهلکه راندم، عمری به تماشا گذراندم، ای جوون مال بیندوز، و آن علم که گفتند نیاموز!!
تو چشاش زل زده بودم و ماتم برده بود!
- گشتاسبی. گشتاسبی…
فریاد منشی حواسمو جمع کرد. خندم گرفت. به پیرمرده گفتم یارو عجب فامیلی داره و دوباره خندیدم. اونم نگاهی عاقل اندر سفیح بهم انداخت و چیزی نگفت.
- گشتاسبی!
کسی نبود بره تو. بعد یک لحظه با خودم فکر کردم که اگر من همچین فامیلی داشتم، چقدر جالب بود. البته بیشتر که دقت کردم دیدم اگر یک تغییرات کوچیکی تو فامیلم بدم همین میشه! یک لحظه عرق کردم. و سریع رفتم تو اتاق!!
- خانم منظورتون کِشتابی اه ؟!
- کشتابی خانم کشتابی نه گشتاسبی….
پیرمرده از خنده رودهبر شده بود…
- سلام جناب قاضی …
- شکایت هم میخوای بکنی؟
- نه …نه فرصتشو دارم … نه …
- ته راهرو یک برگه تامین دلیل و جلب نظر کارشناس بگیر و بیا.
قاضی برخلاف افراد دیگهای که از نظر گذرونده بودم، خوشتیپ و خوشپوش بود. ساعت فاخری بدست داشت و با کتی چارخونه و سبیل و پیراهن آنکادر شده تو اون جماعت بُر نمیخورد. با دوتا برگه برگشتم به حوزه ۵۳
در بسته شده بود. تعجب کردم، دوبار در زدم. یهویی چشمم به قفل بالای در خورد!!
- تعطیله! برو فردا بیا!
اینو آقایی بهم گفت که موهای وزوزی داشت، پیراهنش روغنی بود و تا بند ناف باز. انگشتشم تا بند دوم تو دماغش بود و داشت حظّ میکرد.
هر چی فکر کردم تو کتم نرفت. تا رفتم و برگشتم ۲ دقیقه کمتر طول کشید. احساس کردم اون تو نشستنو دارن کرّ و کرّ به من میخندن! ظهر بود و آفتاب بدجور. با فکر اینکه چه جوری انگشت اشاره آدم تا بند دوم میتونه تو دماغش بره، دست از پا درازتر برگشتم منزل!
۱۰/۰۰ – صبح روز بعد – اتاق ۵ حوزه ۵۳
پشت در نشسته بودم و منتظر. در که باز شد با تعجب دیدم منشی و قاضی جاشونو به دو نفر دیگه دادن. منشی بیشتر شبیه مامان چوبین بود و قاضی هم بیشباهت به یوگی نبود.
بعد از کلی انتظار صدام زد و رفتم تو. پرونده رو با عصبانیت از منشی گرفتم و بهش تذکر دادم فامیلیم نه کتابی! است و نه گشتاسبی!
- خب تعریف کن ببینم چی شده؟
- !!! …
- من دیروز به همکارتون که قاضی بودن گفتم. دوباره باید به شما هم بگم؟ تو پرونده که نوشته…
- دیروز دیروز بود. منم همکارم نیستم. میخوای برو تا فردا همکارم بیاد!
قاطی کردم. احساس کردم خون تو رگام داره جوش میآد. عضلاتم منقبض شد. صورتم گُر گرفت.
- مگه من مسخره شمام؟!! یکی میره یکی میآد! دو روزه منو ملعبه کردید. نخواستم آقا. لعنت به من که خودمو بازیچه دست شما کردم. نخیر من از اون آدما نیستم که …
- آقا، آقا… چرا ماتت برده؟
- آهان بله حق با شماست..
- چی حق با منه؟! حواست کجاست جوون.. نگفتی چی شده؟
ماجرا رو بی کم و کاست تعریف کردم.
- خانم ستودنی؟ این اسم جناب سرهنگتون چیه؟
- بایرام م….
۱۱/۰۰ - اتاق سرهنگ
- سلام جناب سرهنگ.
پرونده رو نشونش دادم و توضیح دادم. نگاهی به پرونده انداخت. بیشتر شبیه قصابها بود تا سرهنگ؛ ولی ابهتی داشت واسه خودش. سبیلهای قیطونی بهش میاومد. شکمشو به زور داده بود زیر میز و دکمههای پیراهنش رو تنش رژه میرفتند. اتاقش از همه تر و تمیز تر بود. حقش هم بود چون سرهنگ بود!
- ماشینت قابل حرکته؟
- بله.
- ۱۲/۴۵ بیا به این آدرس تا ببینم.
آدرسو گرفتم و داشتم نشخوار میکردم ….
- ۳۰ تومن بده!
یک لحظه با تعجب نگاش کردم
- حق کارشناسیه. زود باش کار دارم!
یک تراول ۵۰ تومنی گذاشتم رو میز. ۲۰ تومن از قبل آماده و شمرده شده! تو کشوش بود. گذاشت رو میز و گفت مرخصم.
۱۳/۱۵ – میعادگاه
ایران ۷۸، ۶۸،۴۶ و چندتایی دیگه هم که معلوم بود از راههای دوری اومده بودند تو لیست بازدیدای سرهنگ بودند. سرهنگ با تاخیر نیم ساعته اومد. پرسید کی از اول اومده؟ با وجودیکه همه چهرهها شاکی بودن اما همگی اذعان به حقانیت من کردند! سرهنگ جلو اومد و نگاه خریدارانهای به ماشین انداخت. شرح ماجرا دادم. چند سئوال تلگرافی و ختم ماجرا.
- تعیین خسارت هم میخوای انجام بدم؟
- نمیدونم، والا مگه بیمه خودش انجام …
- اونا کم مینویسن، من زیاد مینویسم!
- والا چی ….
- ۳۰ تومن بده!!
بیاختیار مثل یک آدمک چوبی ۳۰ تومن شمردم و بهش دادم. نشمرده گذاشت جیبش و گفت فردا ۱۰ صبح بیام شورا.
۱۰/۰۰ – صبح روز بعدش – اتاق سرهنگ
پرونده رو از اتاق سرهنگ گرفتم و اومدم اتاق ۵ حوزه ۵۳/ بعد از چند رفت و برگشت پینگ پنگی به اتاق ۱۲ و ۱۳، کپی برابر اصل کردن شناسنامه، کارت ملی، پرونده، پوشه پرونده!، مراجعت به معاونت و سلقمه خوردن از پا به سن گذاشتهها بابت عجله در امور دنیوی و در نتیجه خسران و تباهی در امور اخروی، اخذ مهر مدیر کل، درگیری و کشیده خوردن از خانواده خواهان که منو با ضارب موتوری اشتباه گرفته بودن و بالاخره با منشی قاضی که اینبار منو گلابی! صدا کرده بود، پرونده نهایی را چارچنگولی چنگ زدم و خودمو عین بزی که رمیده، از مهلکه نجات دادم.
تو راه بودم که یک اداره پست دیدم. یهویی یادم اومد که باید یک پاکت رو که از دیروز تو کیفم بود پست میکردم. سریع زدم کنار.
خلوت بود. همه زل زدن به من. کمی خودمو جمع و جور کردم و رفتم نزدیکترین باجه.
پاکتو با زحمت درآوردم و گذاشتم رو میز.
- ۳۰ تومن بده!!
خون دیگه به مغزم نرسید. هنوز داشتم جملشو هضم میکردم که دوباره گفت.
- پاکت نمیخوای مگه؟ ۳۰ تومن پول خرد بده…!!
نفس راحتی کشیدم و ۳ تا پاکت در ازای ۱۰۰ تومن گرفتم.
۱۶/۵۰ – حوالی منزل
داشتم از حال میرفتم. سر کوچه پارک کردم تا برم خرید از سوپرمارکت سر کوچه. پیاده شدن از در شوفر هم مکافاتی بود. همین که پیاده شدم، یک پسر کوچولوی بستنی به دست بهم گفت از اون در پیاده میشدی خنگ! با نگاه تندی که بهش کردم هول کرد و بستنی از دستش افتاد.
آب پرتقال، شیر، چند تا تن ماهی به علاوه تخم مرغ، پنیر، خامه، عسل و سرکه …
- ۱۹۲۰۰ میشه. قابل نداره …
- شمردم و دادم و چشمم افتاد به روغن زیتون و ژیلت. گفتم یک بسته ژیلت و یک بطری زوغن زیتون هم بده…
- ۳۰ تومن میشه!، قابل شما رو نداره!!
پولو دادم و با کیسهها تا جایی که جون داشتم دویدم. حقیقتش از ترس پارکبان که نخواد قبض یک ماه رو یکجا بنویسه و ۳۰ تومن بگیره، یا اون پسره جوراب فروش که نخواد ۳۰ جفت جورابایی که روش عکس هاچ زنبور عسلو ناشیانه بافته بودند و شبیه گورخر شده بود و یکجا بمن بفروشه و حقوق یک ماهش رو در بیاره و از دست اون پسره که داشت با گریه به بابای غول پیکرش میگفت که من زدم تو صورت پسرش و بستنی شو زیر پا لگد کردم، پا به فرار گذاشتم و تا خونه یک نفس دویدم.
چند ثانیه گذاشتم تا نفسم چاق شه. دنبال کلیدم میگشتم که یهو در باز شد.
- سلام آقای کشتابی، خوبین؟ چرا رنگتون پریده؟ کمک میخواین؟
- سلام، ممنون، نه لازم نیست. چیز مهمی نیست. خستم یک کمی. با اجازه ….
همسایه بالایی بود.
با مکافات تمام و یک لنگه پایی کلید و پیچوندم تو قفل در و درو باز کردم. وسایلو همه رو ولو کردم رو زمین و داشتم میرفتم سمت کولر که زنگ در خورد.
- سلام، گفتم تا منزل هستید قبض شارژ ماهیانه رو بدم بهتون.
یک نگاه به قبض انداختم. چشام خوب نمیدید.
شارژ:۱۵/۰۰۰ تومن + مصرف آب:۱۰/۰۰۰ + تعمیرات آسانسور: ۷۰۰۰ تومن
- فقط شما ۲۰۰۰ تومن از ماه پیش طلب داشتید. کلاً میشه ۳۰ تومن!!!!



